تبليغاتX
رویای تاریک
...

تا حالا شده خودت رو یه جورایی در بند و اسیر حس کنی...حس کنی که دورت سیم خاردار کشیدن، یکی رو هم عجین کردن مواظبت باشه و کوچکترین انحرافی رو گزارش بده. حس کنی با وجود این سیم خاردار ها بازم آزادی؟--بسی خیال باطل...--جس کنی چیزی که می گی یا می نویسی با چیزی که هستی خیلی فاصله داره و تو عین یه بازیگر به خوبی داری نقش بازی می کنی؟! جالبه که داری تو رویاهات، روی ابر ها راه می ری ولی حقیقت چیزه دیگه ای یه!حس کنی که می خوای چیزی بگی  ولی افسوس که نمی تونی!  حس کنی که.......

یه چیز دیگه، از این به بعد تو این وبلاگ نمی نویسم.البته شاید یه روزی(!) شرایط تغییر کرد و دوباره برگشتم....

گوشت رو بیار جلو  می خوام یه چیزی تو گوشت بگم ولی قول بده بین خودمون محفوظ بمونه: خودسانسوری، تعقیب، دستگیری، منع از تحصیل، نقاط نا معلوم، اخراج، و...مسائلی بود که آزارم می داد.

 

 

 

 

 

  

نوشته شده توسط نیما در یکشنبه 1385/05/01 ساعت 10:12 | لینک ثابت |

به نام انسان ،عدالت ،آزادی
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

وساقه های جوانم از ضربه های تیرهاتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام

بنشسته در کمین پرنده اید پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟!

۱۸ تیر روزی که دانشگاه به خاک و خون کشیده شد....

هفتمین سالگرد این فاجعه و یاد و خاطره ی شهدای پاک آن روز را گرامی می داریم. و با تمام وجود اعلام می داریم ۱۸ تیر هرگز فراموش نخواهد شد.

 

نوشته شده توسط نیما در جمعه 1385/04/16 ساعت 10:32 | لینک ثابت |


Love begins with a smile, grows with a kiss, ends with a tear. When you were born, you were crying and everyone around you was smiling. Live your life so that when you die, you’re the one smiling and everyone around you is crying

 

عشق با یک لبخند آغاز می شود، با بوسه ای رشد می یابد و با قطره اشکی به پایان می رسد. هنگامی که تو زاده می شدی، در حال گریه کردن بودی و اطرافیان تو لبخند می زدند.آن چنان زندگی کن تا، هنگامی که می میری، تو تنها کسی باشی که می خندی در حالی که همه ی اطرافیانت می گریند...

نوشته شده توسط نیما در سه شنبه 1385/04/13 ساعت 20:39 | لینک ثابت |

امید به ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آری.... تا امید هست زندگی باید کرد......

نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه 1385/04/01 ساعت 20:37 | لینک ثابت |

آزادی

شهروند افتخاری شهر فلورانس ایتالیا،     بعد از اینکه جایزه ی بهترین روزنامه نگار سال 2006 رو بدست آورد این آخرین افتخار یا به قولی جایزه ای که به اکبر گنجی داده شده.

6 سال پیش بود که به زندان افتاد، شاید اون زمون اصلن چیزی از حرفهاش سر در نمی آوردم،نمی دونستم افشاگری یعنی چی؟حقوق بشر؟؟ دموکراسی؟! اینها مفهومی برام نداشت...

ولی الان....                  زنده باد آزادی

 

 

 ---+ نطق بعد از دستور(=پی نوشت):اگه نظری در مورد این پست نداشتین می تونید نظرتون رو در مورد هدر جدیدم بنویسید!

نوشته شده توسط نیما در دوشنبه 1385/03/29 ساعت 0:59 | لینک ثابت |

بیگانه

"هزار جور فکر شگفت انگیز در مغزم می چرخد.همه ی آنها را می بینم، اما برای نوشتن کوچکترین انگیزه یا حسی ندارم."همین چند تا جمله ی پایین رو هم مدیون کلاس فیزیک و استاد مذخ..... هستم چون اگه همین کلاس فیزیک هم نبود جای دیگه نمی تونستم کتاب بخونم….اون جلو واسه خودش درس میده من هم سرم رو انداختم پایین دارم کتاب" بیگانه" آلبر کامو رو می خونم….،گاهی یه چیز هایی می نویسم.اون هم اون جلو داره واسه خودش یه چیز هایی می نویسه!

از نوشته های نیهلیستی(پوچ گرا) کامو بیشتر لذت می برم تا حرف های قانون مدارانه ی استاد......

                             :

:

:

  این هم چند جمله از آلبر کامو

یک انسان بیشتر بوسیله ی چیزهایی که نمی گوید شناخته می شود.

فقط کسی که می تواند حرف بزند،سکوت می گزیند.

به آنچه که ما را با برخی از انسانها وابسته می کند نام عشق ندهیم...

همیشه روزهایی هست....که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد.

 

نوشته شده توسط نیما در جمعه 1385/03/26 ساعت 0:0 | لینک ثابت |

Part of Me

نمی دونم چه جوری این کلمات یا جمله ها رو کنار هم بچینم،شاید اگه خوب کنار هم چیده نشن،نتونن خودشون رو نشون بدن؟!برام مهم نیست که کنار هم چیده بشن یا نه!!همه شون رو لمس می کنم و از کنار بعضی هاشون به آرومی رد می شم...اصلا نمی دونم چرا این نوشته ها رو تو وبلاگم گذاشتم؟!!!!فقط می دونم می خوام بنویسم ...همین!!

از خود سفر کنیم – به گزارش هواشناسی فردا این خورشید لعنتی... – ما انسانیم پس حق داریم – خدا،خداست – زندگی باید کرد – کاش می توانستیم به جای اینکه بر تاریکی نفرین فرستیم،شمعی روشن کنیم - تنها کاری که می توانم... – زندگی توالی زمان حال است - روزی همه خواهند رفت، تنهایی خواهم گریست – سفری به عمق فاجعه – بدون شرح – خیانت - زندگی با مرگ، خودکشی با امید -  زمستان – عشق - پوچی - آفرینشی نو – رقص مرگ – غریبه - شکنجه – دوباره....!! –  تخته سیاه خاطرات  –  نور  –  آزادی - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ؟!

 

نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه 1385/03/18 ساعت 2:26 | لینک ثابت |

Designed by© Nima Najaflou